تبليغاتX


الهه غم

شنبه پنجم دی 1388

ya abas ya hoseyn


10:21 | |

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

تولد

سلام

با امروز تقریبا ۹ روز دیگه از مرخصی من مونده امروز یکی با تولدش دوباره روح منو شاد شاد کرد که بتونم نبود داداشم رو بیشتر تحمل کنم آره امروز زیبا ترین گل چشم به این دنیای خاکی گشود خیلی خوشحالم که تو این مدتی که هستم اومد و من می تونم تو این لحظه های آخر ببینمش نمی دونم چی شده این روزا همه اش فکر می کنم یه اتفاقی قراره بیفته ممکنه اخرین پستی باشه که تو این وب می ذارم آخه احساس می کنم این مرخصی آخر باشه ممکنه دیگه بر نگردم ولی هرچه خدا بخواهد همون میشه راضیم به رضای اون


20:16 | |

شنبه نهم آبان 1388

فاصله تا مرگ در کمتر از 120 ثانیه

سلام

امروز سومین روزی است که من آمدم خونه به هر صورتی که بود  تونستم یه مر خصی یک ماهه جور کنم و بعد از ۳ ماه و نیم بیام خونه تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد که آخرین اتفاق انفجار اخیر پیشین شهرستان سرباز بود که منجر به شهید شدن ۴۸ نفر و زخمی شدن حدودا۱۵۰ نفر من جمله سردار شوشتری بود و هیئت همراه خلاصه این اتفاق در ۲۰۰ متری پاسگاه ما و حدودا نیم متری من اتفاق افتاد با این تفاوت که من ۲ دقیقه قبل از انفجار به سمت ما شین حرکت کردم و رفتن من و آمدن سردار شوشتری و سر جای من که رسیده بود انفجار صورت گرفته بود من هم تو این فاصله با ماشین حرکت کرده بودم به سمت پشت سالن با شنیدن صدای انفجار برگشتم ببینم چی شده چشمتون روز بد نبینه دیدم دست و پا ست که تو هوا داره پخش و پلا میشه خون فرش شده بود و زمین به رنگ قرمزی گرایش پیدا کرده بود خیلی ها بی گناه از دنیا رفتند اون نامردی که این کارو کرده بود ۲تا نارنجک دستی به اضافه یه بمب دست ساز که ترکش های اون پیچ و مهره و میخ و ساچمه بود به شکم خو دش بسته بود و با انفجار فقط تنها چیزی که از اون مانده بود یه سر  بدون گردن و یه پا همین بقیه پودر پودر شده بود از همه بد تر صحنه شهید شدن یه عزیز سپاهی بود که جوان حدودا ۲۵ ساله خوش هیکل و خوش قیافه بود که ۳ تا ترک خورده بود ۲تا تو سینه و یکی داخل سرش ولی هنوز زنده بود حتی راه هم آمد گذاشتیمش تو ماشین به اون بنده خدا گفتم حواست به این باشه از عقب وانت نیفته اون هم دستش رو حلقه کرد دور کمر اون جوون اما چیزی که نباید اتفاق می افتاد اتفاق افتاد آروم آروم چشمانش بسته شد و گردنش شل شد و سر آویزان بدن شد من حسابی بغضم گرفته بود خیلی صحنه های بدی دیدم آرزو می کردم هیچ کدوم حقیقت نداشته باشه اما متاسفانه همه اونا صحت داشت

در آخر هدف سردار از بر گذاری ای همایش ها ایجا اتحاد بین شیعه و سنی و افتتاح یه بیمارستان و مدرسه این هم عاقبت این همه خوبی


11:30 | |

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

زاهدان

سلام

با اجازه همه ما دیگه رفتنی هستیم داریم میریم زاهدان

اگه بدی یا خوبی از ما دیدیم حلال کنید

دلم واسه همه شما ها تنگ میشه

یه جمله به پدر مادرم

خیلی دوستتان  دارم

هیچ وقت اشکاتونو فراموش نمی کنم


12:2 | |

جمعه دوازدهم تیر 1388

آخرین جمعه آموزشی

سلام

 امروز جمعه آخری هست که من تو آموزشی

 هستم از هفته دیگه میام پایان دوره امروز خیلی

 دلم گرفته بود گفتم یه سری به اینجا بزنم نگفتم

 که من ۳ روز مرخصی داشتم بابت کنکور امروز

 هم تا ساعت ۸ بیشتر مرخصی ندارم حالم اصلا

خوش نیست خیلی دلم گرفته دیگه بیشتر نمی تونم

بنویسم

 

به امید دیدار بای


20:3 | |

چهارشنبه ششم خرداد 1388

دعا

سلام به همه دوستای گلم

شاید پیش خوتون فکر می کنید می گید عجب آدم

 بی کاریه ها ولی این بار با همه دفعات قبل فرق

می کنه من این بار می خواهم ازتون خواهش کنم

 برام خیلی خیلی دعا کنید آخه مشکلی که قبلا داشتم

 یادتونه که (کلیه ام) الان دوباره از سر گرفته شده

 اما با شدت بیشتر من تونستم ۷۰ درصد ماجرا رو

 ازش جلو گیری کنم اما خیلی می ترسم چون کارم 

 یه جوریه که اصلا نمی شه به توصیه پزشکم عمل

 کنم خودتون که در جریان هستین سربازم برام دعا کنید

خیلی خیلی برام دعا کنید 


19:18 | |